تبليغاتX
هفته بلاگ کلبه ی نم کرده
تمام شد؛ من، خاطراتم و دلتنگیهایم!

و بالاخره خداحافظي بعد از پنجاه سال!


 حالا پنجاه سالي از آذر 1388 ميگذره و اين وبلاگ هم ديگه عمرش مثل من داره به سر مي‌رسه. دلم هواي گذشته‌ها رو كرده و اون موقعا كه جوون بودم و وبلاگم هم نوپا بود. چه روزايي كه با هم داشتيم من و اين كلبه‌ي نم‌كرده؛ چه حس غريبي داره واسم اين كلبه؛ چه خاطراتي كه با هم داشتيم؛ بسوزي اي دلتنگي! بسوزي اي خاطره‌هاي خاك‌گرفته! بسوزي اي روزگار! خودت و پدرت و هفت جدّت!
 آره دوستان! هيزم‌شكن داره مي‌ميره و خيلي دلتنگ گذشته‌ها شده. هميشه از اين حس غريب، از اين حس مي‌ناليد كه بموني ولي دلت بره يا بري ولي دلت بمونه؛ بالاخره سرش اومد همون چيزي كه ازش مي‌ترسيد. به هر حال اين دم آخري، مي‌خواد يه يادي از دوستاش بكنه.
 ساجد، آشنای سبز، ناديده‌اي پر از خاطره‌هايي كه هرگز اتفاق نيفتادن. ناز او خدا بود و ناز منم خداست... 
 دن‌كيشوت؛ اونم سبز بود و خيلي هم توانا توي نوشتن؛ به هر كس هم كه مي‌رسيد، تبادل لينك مي‌كرد! برا همينم، لينكدونيش، سه متر و نيم بود!
 طلايه‌دار (يادش بخير!) اون موقعا جوون بود و خوش‌ذوق. يه چيزايي هم مي‌نوشت و اسمشونو مي‌ذاشت طنز! خلاصه خيلي خوش‌ذوق بود و بعد از يه مدت، به خودش گفت كه اگه زيادي خوش‌ذوق باشه، يه كاري دست خودش مي‌ده؛ واسه همينم رفت و يه دكون ديگه باز كرد واسه آدماي كرواتي! ما هم چون يقه‌آخوندي بوديم (!) نتونستيم دم اون دكونش بريم. طلا هم سبز بود ولي از اونايي كه مي‌خواستن يه شبه همه چيز چپ و راست بشه بره پي كارش بابا حوصله داري!
 وحيد دلتنگ، دلاور تنهايي و دلتنگي! پنجاه سال پيش (!) به او گفتم كه به سبزي برگهاي درخت دموكراسي قسم كه دلتنگي خيلي طراوت داره؛ اما حالا مي‌فهمم كه به خوشمزگی ميوه‌ي دموكراسي قسم كه دلتنگي خيلي سخته! راستي درخت دموكراسي حداقل چهل‌و‌هفت ساله كه به ثمر نشسته و ايرانم تو دنيا واسه خودش ديگه خانيه!
 عليرضانامي اون زمانا بود كه خيلي مذهبي بود و براي ما هم -در راه خدا- يه نظري مي‌ذاشت؛ البته چون براش نظر مي‌ذاشتيم! تازه شرطم مي‌بندم كه تا حالا یه بار هم نشده يه مطلب از ما رو محض رضاي خدا هم كه شده، خونده باشه! (عليرضا! اگه اشتباه مي‌كنم، همينجا جلوي هفتاد ميليون ايراني و تقريباً صد ميليون فارسي‌زبان (!) ازت معذرت مي‌خوام.)
 يكي رو هم گذاشتيم آخر سر ازش يادي كنيم مثه همين بازيگر معروفا كه آخر كاري معرفي‌شون مي‌كنن و ميگن: و با حضور ...:
 مريم‌خانم هنوز بعد از پنجاه سال  -صدوبيست سال ديگه هم روش؛ ما كه بخيل نيستيم!- خلاصه، هنور از حقوق زنان دفاع ميكنه و ديگه يكي از اون فعالين شناخته‌شده‌ي عرصه‌ي حقوق زنانه و چندين جايزه و مدال و عنوان هم به همين خاطر دريافت كرده. اين بانوي گرامي در آخرين موضع‌گيري خودش -كه من خبرشو از سي‌ان‌ان شنيدم!- خواستار حذف مردها از صحنه‌ي وجودي روزگار شده و همچنين وعده‌ داد كه به زودي سازماني را هم براي دفاع از حقوق پيرزنان (!) تشكيل خواهد داد.
 دوستان ديگه‌اي هم بودن -ياسي، حسين، زهرا، آزاده و ...- كه به دلايل مختلف، ازشان يادي نمي‌كنم! ولي همه‌شون بدونن و مي‌دونن كه هيزم‌شكن، همه‌شونو دوست داشت و توي اون دنيا هم حتماً دوستشون خواهد داشت.
 خب ديگه ... كم‌كم بايد بريم بميريم! 50 سال اينور، يه چند سالي هم اونور، با احتساب كسري بودجه‌اي كه توي زندگيمون داشتيم، همين دور و برا بايد جونمون دربياد! عزرائيل رو كم‌كم دارم مي‌بينم.
 به! عزي‌جون! فقط يه ديقه ديگه بهم وقت بده تا كارمو تموم كنم؛ آ قربون دستت!
 اگه ديگه هيزم شکن رو نديدين، خواهشاً بيشتر از يه ساعت گريه نكنين! من دوست ندارم موجبات اذيت شما رو فراهم كنم.
 دوستان! ازتون تشكر مي‌كنم كه توي اين پنجاه سال، وقتتونو حواله‌ي من كردين (!) ؛ تشكر.
 راستي! اگه خوبي يا بدي‌اى از ما ديدين، به خوبي يا بدي خودتون هم دقت كنين! همديگه رو همونجور كه هستين، بپذيرين و همونجور هم دوست داشته باشين؛ به همديگه... عزرائيل ول كن... تو رو خدا... آخ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 17:40  توسط هیزم شکن  | 

چرا آسمان ايران نفس‌گير شد


 چند روز پيش داشتم نگاهي به روزنامه‌هاي قديمي مي‌انداختم كه چشمم افتاد به يكي از شماره‌هاي روزنامه‌ي فقيد «اعتماد ملي» - روحش شاد و راهش پر رهرو باد! -
 آن موقع‌ها (تير 88) دو بحران در كشور ايجاد شده بود كه هر دو، يكي به گفته‌ي كارشناسان و ديگري، به شاهدي عالم و آدم! در سي سال اخير بي‌سابقه بودند؛ يكي بحران گردوغباري كه تقريباً تمام كشور را فراگرفت و ديگري بحران خس‌وخاشاكي كه عميقاً تمام كشور را فراگرفت! و هم‌اكنون نيز با نامهايي چون بحرانكِ (!) يك مشت بزغاله‌ي گوساله، چند نفري محارب، چند صدتايي فتنه‌گر، چند هزارتايي آشوبگر و چند ميليوني فريب‌خورده، در جريان مي‌باشد!
 ستوني در اعتماد ملي، به بحث كارشناسي بحران گردوغبار پرداخته بود كه آنقدر جالب و ظريف بود كه باعث شد آن را، اينجا هم بياورم تا هم نظر شما را راجع به آن بدانم و هم در گنجينه‌ي طلايي من، ثبت شود.
 اين نوشته به قلم «محمد درويش» كارشناس محيط زيست است و در صفحه‌ي نخست شماره‌ي 962 اعتماد ملي، مورخ سه‌شنبه، 16 تير 1388  و با عنوان «چرا آسمان ايران نفس‌گير شد» به چاپ رسيد. (اسنادش هم موجوده! كتباً!)


« چرا آسمان ايران نفس‌گير شد


 گردوغبار، پديده‌اي طبيعي است كه تقريباً در تمامي مناطق جهان رخ مي‌دهد، اما هر چه ميزان خشكي سرزميني بيشتر باشد، انتظار داريم كه بر شدت و دفعات اين رخداد نيز افزوده شود. چنين است كه حضور گردوغبار در ايران‌زمين، به عنوان كشوري كه 89/7 درصد از مساحتش، در قلمرو سرزمينهاي خشك (dry lands) قرار دارد، امري كاملاً طبيعي به شمار مي‌آيد؛ واقعيتي كه با مرور تاريخ مدوّن چند هزار ساله‌ي تمدن ايراني، مي‌توان نشانه‌هايي فراوان در تأييد آن به دست آورد. از همين رو، از ديرباز رهبران سياسي و مذهبي اين كشور به كارگزارن و مردم تحت امر خويش توصيه كرده‌اند: تا آنجا كه مي‌توانند از برهنگي زمين كاسته و در حفظ پوشش سبز خاك بكوشند. در همين ارتباط، جمله‌اي غرورانگيز از كورش بزرگ در منشور پارسوماش وجود دارد كه مي‌گويد:


 به فهم آب رسيدن و گندم را گرامي داشتن،
 اين آيين من است.
 پس هر كه رونده‌اي را بيازارد،
 جهان را آزرده است.
 او كه درختي را بيفكند،
 بي‌اجاق خواهد مرد. (البته بجز هيزم‌شكن!!!)
 او كه آب را بيالايد،
 روان خويش را آلوده است.


 در حقيقت، افزون بر 2500 سال پيش، يكي از فرزندان فرزانه‌ي اين بوم‌وبر مقدس، هشدار داده است كه با كاهش «رنگ سبز سرزمين» و نديده‌گرفتن حرمت آب، ممكن است بر ميزان «خس‌وخاشاك» و غبار افزوده شده و روان مردمان، آلوده و بيمار گردد. امروز هم در حقيقت، دانش نوع بشر، چيز چندان بيشتري ندارد تا به اين زنهار خردمندانه‌ي هخامنشي بيفزايد. »
 اين نوشتار با نگاهي كارشناختي ادامه مي‌يابد و در آن، به عدم لزوم سدسازيهاي بي‌مورد دولت ايران اشاره مي‌كند كه نتيجه‌ي آن، خشكيده‌شدن تالاب‌هاي بزرگ و موردنيازي در كشور مي‌شود. اتفاقاً نويسنده، منشأ گروهي از گردوغبار هاي موجود در هوا (يا به قول خودش: خس‌وخاشاك!) را، با استناد به نتايج نمونه‌برداري‌ها، همان تالاب‌هاي خشكيده‌شده عنوان مي‌كند و در پايان هم مي‌آورد:
 « چالش توفان‌هاي گردوغبار را مي‌توان به فرصتي براي افزايش امنيت و صلح بدل كرد، اگر بدانيم كه چگونه بايد براي حكومت بر طبيعت، از قوانين آن پيروي كرد. »


 و اما دربي!
 دربي مساوي نشد و وجداناً آسمان و زمين هم، جاعوضي نكردند!
 پرسپوليس برد، استقلال هم باخت و ما هم كلي كيف كرديم! اما اين فقط در زمين بود! با نگاهي كلي، برنده‌ي واقعي اين بازي، آنهايي بودند كه ديگر بازي باسياست را نخواستند و بازنده هم، آني بود كه حتي فوتبال را هم سياسي كرد؛ چون از همه چيز مي‌ترسيد و به همه، بي‌اعتماد بود.
 مساوي‌نشدن بازي، نشانه‌ايست از اينكه مردم اين توانايي را دارند كه به خواسته‌ي خود برسند. البته هيچ تضميني وجود ندارد كه دوباره دربي‌ها، سياسي (و به عبارتي مساوي!) نشوند؛ چون اولاً آن كس و آن طرز فكري كه شش دربي را سياسي كرد، هنوز حضور دارد و ثانياً اين تغيير رويكرد، به احتمال زياد، به اين دليل بود كه حس كردند اوضاع بي‌ريخت است!
 راستي پنجشنبه تعطيله و ميتونيم به كارهاي ديگه‌مون برسيم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:10  توسط هیزم شکن  | 

زنده باد مخالف من

 مخالفتهاي ما با هم در زندگي، گريزناپذير است. منشأ مخالفتها، تفاوت در زاويه‌ي نگاه ماست. البته مخالفتها ذاتاً بي‌خطرند. اما اين ما هستيم كه با تأكيد بر اينكه مخالف هم هستيم و با تأكيد بر نقاط اختلافمان، تنش‌زايي مي‌كنيم؛ اما به نقاط مشتركمان بي‌اعتناييم و به اين هم بي‌توجهيم كه وقتي در مورد يك واقعيت، اختلاف نظر داريم، در مورد «يك» واقعيت اختلاف نظر داريم و درواقع حداقل در مورد اينكه اين واقعيت، براي هر دوي ما، ارزشمند است، توافق داريم!
 مخالفتها، راه‌حل ندارند و اصلاً نيازي هم به داشتن راه‌حل ندارند. فقط بايد به رسميت شناخته شوند و ما بايد با وجود همين اختلافها به هم احترام بگذاريم.
 مخالفت، يعني تنوع؛ يعني جاري‌بودن؛ يعني عين زندگي و كسي كه صداي ديگري بجز صداي خودش يا صداي موافق خودش را نمي‌شنود، محكوم به نابودي‌ست...


برای مشاهده ی اخبار هفته اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 17:27  توسط هیزم شکن  | 

چشم نم کرده

 اولاً دو نكته:
 من در زندگي‌ام، يك قانوني دارم مدوّن و مكتوب؛ به اسم «قانون اساسي من»
 تخطي از اين قانون و از اصول مبارك آن، به منزله‌ي محاربه، ارتداد و فتنه‌انگيزيست!!! به دلايلي كه فقط دو نفر (و نيز خودم) مي‌دانند، دو اصل آن را، اينجا هم مي‌آورم:
 اصل 31- نياز نيست كه هميشه، كارهاي كليشه‌اي مثل دلداري‌دادن، انتقاد، نصيحت و ... را انجام دهم؛ چون از همه‌ي جوانب قضيه آگاه نيستم. ضمن اينكه اين كارها، به نوعي دخالت در حريم ديگران است (ر.ك. اصل هفتم!).
 حقوقدانان در تحليل اصل سي‌ويكم، اجماع دارند و آن را اينگونه تفسير مي‌كنند:
 تو (يعني من!) حق انتقاد از هيچ مرجع حقيقي -ولي نه حقوقي- را نداري؛ مگر آنكه آن مرجع حقيقي، اقدام يا عدم اقدامي ناقض حقوق بشر انجام دهد يا ندهد يا اينكه آن مرجع حقيقي، رسماً و صراحتاً، كتباً يا شفاهاً ولي نه تلويحاً، خواستار انتقادباشد. (ویژه ی آشنای سبز)
 اصل 40- من بايد آدم محترمي باشم؛ ضمناً، همه محترمند مگر آنكه خلاف آن ثابت شود.
 فقها درباره‌ي اين اصل، اختلاف نظر وسيعي دارند، اما در تشريح اين اصل، آنچه عمدتاً مأثور است اينست كه:
 وقتي كسي براي تو شير شتر مي‌آورد، واجب عيني‌ست كه شير شتر را بخوري! وگرنه بايد چهل نفر شتر را بدوشي يا يك نفر شتر را، چهل بار بدوشي و چهل ظرف شير حاصل را استنشاق كني!!!
 ميرزاهيزم‌شكن‌آقاي نم‌كرده، از روشنفكران ديني (!) اين نظر را اينطور به‌روز كرده:
 وقتي كسي به تو احترام مي‌گذارد و تلويحاً از تو دعوت مي‌كند تا در بحثهاي وبلاگش شركت كني، تو هم بايد محترمانه، دعوت وي را قبول كني يا دعوت وي را قبول نكني و بيخودي ادا درنياوري! وگرنه بايد از وي عذرخواهي كني. (ويژه‌ي مريم‌خانم، از فعالان نيك جنبش زنان)

 ثانياً:
 تا هفته‌ي بعد، اگر دوست داشتيد تكرار كنيد:
 من همه‌ي شما را، از اعماق وجود و از صميم قلب دوست دارم!


برای مشاهده ی اخبار هفته اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 17:16  توسط هیزم شکن  | 
مرموز است...


برای مشاهده ی اخبار هفته اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 17:21  توسط هیزم شکن  | 

چشم نم کرده

درخت دموكراسی


 اين همه سبز كه مي‌بينيد، برگهاي همان درختيست كه ... :
 سالي پيش از صد سال پيش، پدران پدران پدران ما درختي كاشتند تا ميوه‌اش، دموكراسي را، به فرزندانشان هديه دهند؛ غافل از اينكه آنچه كاشتند، نه يك درخت كه نهالي نورُسته بود.
دموكراسي نشد؛ براي فرزندانشان نشد؛ براي فرزندان فرزندانشان نشد؛ براي فرزندان فرزندان فرزندانشان هم نشد.
اما ميان اين همه نشدن‌ها، يك چيز شد:
نهال نورُسته، درختي تناور شد با يك خرمن برگ سبز!
او با صلابتي برخواسته از انبوهي برگهايش و با غروري از رَسته‌ي طراوت، فرياد برمي‌دارد:


آي تبر به دستها! تبرها را زمين بگذاريد؛


من بريدني نيستم!


پدران پدران پدران ما! ممنونيم! نونهالتان ديگر بزرگ شده؛ كم‌كم دارد ميوه مي‌دهد.


در پایان، هديه‌اي هم دارم براي شيخ سبزي كه بيم جانش، بيمناكمان كرده:
از دليري شيخ اصلاحات
بر گلوله‌جات بي‌التفات
وز كرامات وي همين كافي
كه شيخ ماست بي هيچ لافي!
 ها راستي تا يادم نرفته پدران پدران پدران ما! بالاخره شد!!!


برای مشاهده ی اخبار هفته اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 17:15  توسط هیزم شکن  | 

 چشم نم‌كرده
بعضی از دوستان (؟) مکرراً از بنده خواسته اند که برایشان توضیح دهم که از نظر فقهی و حقوقی، محاربه یعنی چه و اصولاً چه کسی محارب است. حضور انورتان عارضم که: محارب اسم فاعل از مصدر محاربه و محاربه در فرهنگ معین، به معنای «جنگیدن و پیکار کردن» است که در زبان عربی هم به همین معنیست.
 نظر قاطبه‌ي فقها اينست كه محاربه يعني « بيرون كشيدن سلاح در خشكي يا دريا؛ در شب يا روز؛ به قصد ترساندن مردم؛ در شهر يا غير آن؛ چه محارب مرد باشد چه زن؛ قوي باشد يا ضعيف؛ از كساني  باشد كه مردم از آنها مي‌ترسند يا از آنان نباشد و بنا بر صحيح‌ترين نظر، چه قصد ترساندن داشته باشد  چه نداشته باشد. ( به نقل از: تحرير الروضه فى شرح اللمعه )
 همچنين، ماده‌ي 183 قانون مجازات اسلامي مي‌گويد: هر كس كه براي ايجاد رعب و هراس و سلب  آزادي و امنيت مردم، دست به اسلحه ببرد، محارب و مفسد فى الارض مي‌باشد.
 تبصره‌ي يك - كسي كه به روي مردم سلاح بكشد ولي در اثر ناتواني، موجب هراس هيچ  فردي نشود، محارب نيست.
 تبصره‌ي دو - اگر كسي سلاح خود را با انگيزه‌ي عداوت شخصي، به سوي يك يا چند  نفر مخصوص بكشد و عمل او، جنبه‌ي عمومي نداشته باشد، محارب محسوب نمي‌شود.
 تبصره‌ي سه - ميان سلاح سرد و سلاح گرم، فرقي نيست.
 ماده‌ي 190 قانون مجازات اسلامي هم مي‌گويد: مجازات محارب و افساد في‌الارض، يكي از اين چهار چيز است:
  1- قتل
  2- آويختن به دار
  3- اول قطع دست راست و سپس پاي چپ
  4- نفي بلد (تبعيد)

امیدوارم که حالا متوجه شده باشید که محاربه یعنی چه و چه کسی محارب است. راستی رخت عزایی را که بخاطر ارتحال آیت الله منتظری هفت روز پوشیده بودیم و بعد برای شهدای عاشورا، هفت روز دیگر هم پوشانیده نگه داشتیم، با همان رخت عتیقه ی خودمان جایگزین کردیم! حالا بروید اخبار هفته را بخوانید (البته اگر دوست دارید!)


برای مشاهده ی اخبار هفته اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 18:2  توسط هیزم شکن  | 

اطلاعیه

بسمه تعالی

به اطلاع کلیه ی دوستان عزیز می رساند که وبلاگ کلبه ی نم کرده، در یک اقدام تازه، زین پس خود را هفته بلاگ می نامد که به معنای وبلاگیست که هفته ای یکبار بیشتر به روز نمی شود و می توان آن را هفته نامه ی وبلاگی هم نامید. دلیل این اقدام، سنگینی پاره ای از مشغله هاست. زمان به روز آوری، دوشنبه ها خواهد بود. شایان ذکر است که به دلیل همان مشغله های مذکور، سردبیر هفته بلاگ، فقط دوشنبه ها می تواند جواب نظرات و پیامهای عزیزان را بدهد یا برای مطالب دوستان وبلاگ نویس، نظر بگذارد. پس پیشاپیش، عذر وی را برای تأخیرات ناشی از هفته بلاگ شدن، پذیرا باشید.

همچنین، زین پس مطالب هفته بلاگ در دو بخش خواهند آمد: یکی بخشی بدون اصول و موضوعات مشخص تحت نام «چشم نم کرده» و دیگری مهمترین اخبار هفته.

در پایان ضمن تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، خواهشمند است هر نظر، پیشنهاد و یا انتقادی که در مورد ما دارید، صرفاً از طریق همین هفته بلاگ مطرح نمایید.

باتشکر، روابط عمومی هفته بلاگ کلبه ی نم کرده


برای مشاهده ی اخبار هفته اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 19:22  توسط هیزم شکن  | 

عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز

آیت الله العظمی، حسینعلی منتظری، دار فانی را وداع گفت. او آزاده بود، فقط همین. و فقط به همین خاطر، وبلاگ « کلبه ی نم کرده » و فقط برای خودش، هفت روز عزا اعلام می کند و فقط به همین منظور هم، رخت سیاه بر تن می کند. البته فقط از جانب خود، ارتحال این آزادمرد را فقط به همه ی آزادگان و آزاده دوستان، تسلیت می گوید.

منتظری رفت، غیر منتظره هم رفت اما، زنده باد منتظری...

مرجع سبز ملت! آزادی ات مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:5  توسط هیزم شکن  | 

مسافران فرت!

طنز مسافران که اگر اشتباه نکنم، تقریباً شش ماه بود که بر روی آنتن صدا و سیما می رفت، بالاخره پنجشنبه شب تمام شد تا با ماه محرم هم تلاقی پیدا نکند. طنزی نکته سنجانه که به زیبایی، مسائل مختلف را به چالش می کشید. تک تک صحنه هایش، چیزی را نقد می کردند، از مسائل درشت اجتماعی و سیاسی گرفته تا عرف و سنت تا هنر و سینما تا ورزش تا تا تا!

اما برای من تمام قسمتها و صحنه هایش یک طرف، سکانس آخر هم یک طرف. جایی که فرید (رامبد جوان، بازیگر و کارگردان مجموعه) وارد خانه ی خالی فضایی ها شده بود. جایی که عمیقاً بوی دلتنگی می داد. گوشه گوشه ی آن، برای فرید خاطره داشت و کارگردان هم هنرمندانه، خاطرات را به صورت آوا و صوت، مرور می کرد.

همین صحنه است که برای من بسیار غریب و آشناست! صحنه ی رفتن و ماندن! رفتن دوستان و ماندن ما. صحنه ی خالی بودن جای دوستان و یک دنیا خاطراتی که جا گذاشته اند. صحنه ی خاطرات خاک گرفته، خاطراتی به عمق بیست سال. خاطراتی به رنگ گرد سفیدی که روی موهای فرید نشسته بود! و آن چیزی که عمق صحنه را با همه ی وجود بیان می کرد، این بود که این رفتن، واقعی بود. خانه ی فضایی ها، واقعاً تخلیه شده بود و قرار هم نبود که برای سکانس های بعدی دوباره چیده شود. چون سکانس دیگری در کار نبود و فرید هم از اعماق وجودش این را درک کرده بود و برای همین هم، به زیبایی به تصویرش کشید.

صحنه ی دیگری که روی من، اثری مشابه داشت، پایان قسمت آخر طنز «چارخونه» بود که اشک را در چشمان من، گرد کرد!

از مجموعه ی مسافران انتقاد نمی کنم. چون حداقل صحنه ی آخرش، برای من، آنقدر تأثیرگذار بود که همه ی کاستی هایش را به بزرگی خودم، ببخشم!

به هر حال، سفر تحقیقاتی مسافران فضایی هم به پایان رسید...

قربان نگاه گرمتان ای سروران
نظر بذارین واسه من در این مکان!

تماس فرت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 17:16  توسط هیزم شکن  |